آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

به خاطر سیر کردن یک گرسنه قبل از مرگ،

کرم ِ سر قلّاب

خوشحال ترین قربانی بود...

 

سپیده تاریخ: شنبه 1 آبان 1389 موضوع: داستان | نظر شما: 0

دوساعتی میشد که توی اتاق کنار دیوار افتاده و مرده بودم...

ادامه مطلب...
سپیده تاریخ: شنبه 27 شهریور 1389 موضوع: داستان | نظر شما: 0

سعی میکنم خوب باشم

سخت است

انگار افریده شده ام برای بد بودن

بگذار خودم باشم

بد

بد ِ بد

خدا؟

سپیده تاریخ: جمعه 26 شهریور 1389 موضوع: عمومی | نظر شما: 0

بیمارم 

سخت 

همه جایم درد میکند 

حتی احساساتم... 

تو کجایی؟

سپیده تاریخ: جمعه 26 شهریور 1389 موضوع: عاشقانه ها | نظر شما: 0

باید صبر کنم  

فقط یک هفته ی دیگر 

...

سپیده تاریخ: جمعه 26 شهریور 1389 موضوع: روزانه ها ... | نظر شما: 0

پاییز امد 

با باد های سردش 

و دلتنگی های من  

امسال زودتر از هر سال 

دلتنگ ترم از پارسال 

 

سپیده تاریخ: چهارشنبه 24 شهریور 1389 موضوع: روزانه ها ... | نظر شما: 0

ما

ما زنان

عادت داریم به خیانت مردان

با مهر تایید شرع و

 تاییدات خداوند متعالشان

نیازی به قانون نیست... 

 

 

سپیده تاریخ: پنجشنبه 11 شهریور 1389 موضوع: عمومی | نظر شما: 0

چه خنجری بیشتر از سکوت قلب دیگران را می درد و میکُشد؟

سکوت میکنم !

سپیده تاریخ: چهارشنبه 10 شهریور 1389 موضوع: عمومی | نظر شما: 0

هوس کردم موهایم را بگذارم توی یقه ام و بروم آتاری بازی کردن پسر ها را ببینم.

اما اینبار حواسم را جمع میکنم  گوشواره هایم را درمی اورم و

وقتی خواستند بیرونم کنند صدایم را کمی کلفت میکنم.

تا باور کنند پسرم.

سپیده تاریخ: چهارشنبه 10 شهریور 1389 موضوع: داستان | نظر شما: 0
دوباره امدم. چرخی زدم توی اتاق ها و توی یخچال هم .

کانال ها را بالا و پایین کردم و توی کشو ها نیم نگاهی انداختم.

از چشمی در بیرون را هم نگاه کردم و از پنجره هم .

نمیدانستم دنبال چه بگردم.

از وقتی که رفتی هیچ چیز دست نخورده.

حوصله ام سر میرود

برایت یادداشت میگدارم: دیگر نمی ایم.

و

دوباره میروم.

سپیده تاریخ: چهارشنبه 10 شهریور 1389 موضوع: عاشقانه ها | نظر شما: 0

بیچاره من
با این دل
که دست تو افتاد
و
بیجاره تو
وقتی پشیمان شدم...  

 

صبح بود 

صبح ابری یک روز بهار 

که بیدار شدم و خواستم که نباشی 

نبینمت 

انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته بودند. 

مانده بود گفتن به تو 

سخت نبود 

اما ...  

 

بیچاره من  

با این دل که دیگر دوستت نداشت 

بیچاره تو 

وقتی بی دریغ عشق میبخشیدی  

بیچاره ما ...

سپیده تاریخ: شنبه 6 شهریور 1389 موضوع: عاشقانه ها | نظر شما: 0

دوستی داشتم که تا حالا میدان آزادی را از نزدیک ندیده بود  

مثل من که یک جفت چوب اسکی از نزدیک ندیده بودم.

دوستی ما تمام شد 

وقتی او اولین بار به میدان آزادی و پایانه آزادی آمد 

و من برچسب قیمت چوب های اسکی را دیدم.

سپیده تاریخ: شنبه 6 شهریور 1389 موضوع: داستان | نظر شما: 0

چه روزی مبادا تر از امروز 

که افتاب صبحش بی عشق دمید 

و ابرهای دلگیرش نبارید 

و ظهرش ساکت و سوت و کور بود 

و عصرش لبریز از کارگران خسته 

چه روزی مباداتر از امروز ؟ 

 

 

 

 

سپیده تاریخ: شنبه 6 شهریور 1389 موضوع: روزانه ها ... | نظر شما: 0

حامله بودم و مثل بیشتر  انهایی که بار اولشان است حال خوشی نداشتم...

ادامه مطلب...
سپیده تاریخ: دوشنبه 1 شهریور 1389 موضوع: داستان | نظر شما: 1

دوستت دارم 

  

به همون اندازه هم از ماه رمضون منتفرم 

سپیده تاریخ: جمعه 29 مرداد 1389 موضوع: روزانه ها ... | نظر شما: 1

انگشت کرد توی دماغ کوچکش و اهسته مالید گوشه ی فرش

مادر دید

کتک مفصلی خورد و بعد از ان

انگشت میکرد توی دماغ کوچکش و اهسته و با دقت  میمالید به لباس های مادر توی کمد!

سپیده تاریخ: جمعه 29 مرداد 1389 موضوع: داستان | نظر شما: 1

سر پیاز های درشت توی غذا قهر کردم و شام نخوردم 

مادر باید مرا تربیت میکرد پس بی تفاوت رفت و خوابید 

پدر هم در روابط مادر و فرزندی دخالت نکرد او هم رفت و خوابید 

من ماندم و قارو قور شکمم و بوی خوش قیمه  

و نان خشک و کمی پنیر.

سپیده تاریخ: جمعه 29 مرداد 1389 موضوع: داستان | نظر شما: 1

برای فرار از ازدواجی ناخواسته به شعله های اتش پناه برد. توی اتاقی در بسته. جلوی چشم خیره ی دیوار.

مادر که خودش را میزد اما، لابلای شیون  و زاری به همسایه ها فهماند که هنگام نفت ریختن توی بخاری ،نفت و اتش به جان دخترک رحم نکرده...

سپیده تاریخ: جمعه 29 مرداد 1389 موضوع: داستان | نظر شما: 1

زندگی نقطه سر خط

بی وفایی ت شده عادت 

تو نوشته بودی دیدار 

سه تا نقطه...  به قیامت  

 

زندگی نقطه سر خط  

تلگرافی شده نامه ت 

قلبمو مچاله کردی 

لای نقطه چین نامه ات  

 

با سی و دو حرف دلگیر 

مختصر مقید و ساده  

گفتی که سایه ی عشقت 

ازسرم خیلی زیاده 

 

زیر درد و خط کشیدی 

ضربدر زدی رو اسمم 

تا بدونم که به عشقت  

تا که جون دارم طلسمم 

 

روی یک کاغذ بی خط 

حرفای خسته به نوبت 

روی سرزمین نامه ت 

حرف «ت» کرده قیامت  

 

ت مثل تو 

مثل تردید 

ت مثل اخر طاقت 

مثل تنهایی مثل تب 

مثل اخر خیانت 

 

عزیزم نقطه ته خط برو با خیال راحت به تو تقدیم این ترانه عوض جواب نامه ت. 

 

رضا صادقی

سپیده تاریخ: جمعه 29 مرداد 1389 موضوع: شعر و ترانه | نظر شما: 1

من کبوتری بودم که هر روز صبح به شیشه نوک میزدم و تو بی خواب صدای من بودی

و من بی تاب دانه پاشیدن های تو

نمیدانم کدام کلاغ، زشتی اش را پشت بدی های من پنهان کرد

که حالا خوراک نیم سوخته ی تو شدم

تمام شدم.

به همین سادگی

سپیده تاریخ: شنبه 23 مرداد 1389 موضوع: عمومی | نظر شما: 1